بيا ببينيم....
در همین حوالی زندگی میکنم.شاید اگر مرا ببینی بهتر بشناسیم.نمیدانم در کدامین جای این کره ی خاکی نگاهت به سوی آسمان است اما این را نیک میدانم که نگاهی نیز به سوی تو دوخته شده است.زمان بسیاری را از دست میدهیم ادم های زیادی را میرنجانیم اما همیشه در گوشه ای از این دلمان جایی هست که بازگشت داشته باشیم.در درونمان دریاییست به وسعت اویی که آنرا افریده است . در همین حوالی زندگی میکنم شاید اگر حال ببینیم مرا نشناسی من همانم که دریایی از توست مرا نیک ببین...............
او می آيد.....
بزرگ بود و از اهالی امروز بود وبا تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر میشد
...................................و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تنفس درها
برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم....
نمی خواهم بگویم خیلی حالم خوب است.دروغ نمی توانم بگویم.این روزها دلم خیلی تنگ می شود. برای چه کسی و چرایش مهم نیست چون اکثر دلتنگیهایم برای افراد نیست.این روزها سرم هم خیلی شلوغ است آنقدر که زمان را دیگر نمیتوانم به راحتی از دست بدهم.اشک ریختن هم برایم زمان بر شده است.نمی توانم بگویم حالم خوب است چون به راستی نمیدانم چگونه ام.همه چیز در امن و امان است من نیز هیچ دغدغه ی ذهنی خطر آفرینی ندارم.این را هم خوب می دانم که حالم خوب میشود بهتر از گذشته.فقط خدا نکند که دلتنگیهایم خسته ام کنند.این نیز بگذرد........
مردم آنچه را که می گوييم فراموش ميکنند آنچه انجام ميدهيم باقی ميماند
این مطلب را به مناسبت از دست دادن یک استاد مینویسم:
دکتر عزیز سلام .این روزها روزها ی زیبایی هستند چرا که مانند همیشه در آنها حضور مهربان خداوند را حس میکنم.می دانم هست و بودنش آن چنان مرا غرق در مسرت و شادی میکند که قابل وصف نیست.اما مساله ای نیز رنجم میدهد و آن از دست دادن حضور علمی و پر قدر شما در دانشکده است.هر قدر تلاش می کنم با مساله کنار بیایم میبینم نمیشود .دلیل این همه نامردی و نا مهربانی را در مورد شمایی که مانند پدر برای گروهمان زحمت کشیدید نمی دانم.کجای کار میلنگد و یا چه کسی مقصر است چیزی است که هنوز ذهن من را مشغول کرده است. دکتر جان رفتنتان برای من و دوستانم که عاشقانه رشته ی مرمت را دوست داریم و در این سه سال هرآنچه را که آموختیم در کنارمان حضورتان را حس کردیم سخت است بسیار سخت.
اینجا جایی که در آن درس می خوانیم و خا نه ی مان میپنداریم از حضور شما محروم خواهد شد آن هم به خاطر بی خردی افرادی که نمی دانند آنچه که به انسان هویت وسلامت می بخشد روح آرام و سالم اوست.آنانی که درونشان را با دروغ و حسد و... پر کرده اند و دیگر جایی برای مهربانی و راستی نگذاشته اند.شما هم اشتباه کرده اید.جسارتم را ببخشید اما شما نیز با سهل گرفتن این مساله و سکوت د رمقابل بی حرمتی ها و بی عدالتی به این آتش دامن زده اید. هنوز برای من سکوت هایتان در مقابل سیل نظرات نا بجا و اعمال غلط آنان اعجاب آور است.دکتر عزیز تنها این کلامتان مرا قدری آرام میکند که گفتید همه را به خدا میسپارم و من به خدای دادگستری می اندیشم که همه ی ما را در همه حال نظاره گر است.
استاد عزیز هر جا که باشید و هر کجا که بروید دامنه ی علم و اخلاقتان گسترده تر و پایدار تر باد.
می آیم آن هنگام که....
هر روز سر آغاز راه نو من است...
پایان میپذیرد روزهایی که احساس میکنیم شکست خوردیم.تمام میشوند لحظاتی که شاید دوستنداریم در آن باشیم.خاموش میشوند چراغ دوستی های بی حاصل و کوچ میکنند صداهای آزار دهنده ی بی سرانجام.اما من هستم و باقی میمانم تا آن زمان که فرصت زندگیم در این دنیا پایان پذیرد.آن هنگام است که راهی نو را با به دوش کشیدن تمامی آن لحظات آغاز خواهم کرد.
دستانم سرد نیستند.باور کن می توانم بیندیشم و نیک سخن بگویم.لحظات من سرشار از مهر و ایمان است.نمیدانم چگونه به خاطر اینگونه یقین داشتن از تو سپاس گذاری کنم.توانش نیست اما تلاش میکنم...
برای ماندن ...
روزگار را میگذرانم.امتحان ها را خوب دادم.پروژه هایم را خوب کار کرده ام. میدانم فردا چه خواهم کرد.دستانم لرزش ندارند.نفس کشیدنم دقیق است. همه چیز روی روال خودش میگردد.اما احساس میکنم باید دوباره درباره ی شیوه ی درست زیستن فکر کنم.این برای بقا و نیک زندگی کردن و ماندن لازم است.
زندگی زيباست....
در همین جا میمانیم.بالهایمان را میگستریم برای آنکه نیک زندگی کنیم.سر هایمان در گریبانمان نیستند.آگاهانه گام بر میداریم و آگاه زندگی میکنیم. دلمان برای هم تنگ می شود.در آرزوی زیبا زیستن یکدیگریم.برای هم دعا میکنیم.زندگی هایمان را با آغاز کردن نیک یکدیگر جلا می دهیم.دوست هم هستیم و این همان زندگی آکنده از حضور خداست. ما هر روز متولد میشویم.
عرفه می آید....
همیشه می آییم و میرویم بی آنکه بیندیشیم کسی مارا مینگرد یا نه.می اندیشم به هینکه دستان من وتو پاسبان چه هستند که گاه از شدت سرما می لرزند و گاه گرما بی تابشان میکند. من درون هر ذره و درون اجزای عالم در فورانم و آنچه مرا نگاه میدارد از طغیان و سر کشی وجود بی مانند توست که درونم را تصاحب کرده است.عزفه در راه است ومن در
آغاز راه نفس نفس میزنم به امید یاری بی مانند تو.
دستان خالیم را بنگر که چگونه از پی تو میدوند و فریاد میکشند.وجود من تشنه ی رحمت بی کران توست مرا در آن غرق کن بی لحظه ای تامل.
لمس عرفه ی ناب را نصیب مان کن.
و آمد و.....
و رفت تا لب هيچ و هيچ فکر نکرد که ما
ميان پريشانی تنفس درها برای خوردن يک سيب
چقدر تنها مانديم.....
و اين انسان است که میپندا رد هميشگی است و خواهد ماند
